|
|
|
|
|
پشت میدون مین
چند نفر داوطلب شدن رفتند معبر باز کنند،
یکیشون چند قدم نرفته برگشت!
فکر کردند ترسیده !
پوتیناشو درآورد داد به یکی،
گفت:تازه از تدارکات گرفتم ،حیفه خراب شه
پا برهنه رفت تو میدون مین.
_
چند دهه بعد یکی 3000میلیارد تومان از بیت المال.... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 20:51 توسط شیخ صنعان
|
|
||
|
|
|
|
|
داستان واقعی که مو رو به تن آدم سیخ میکنه ... روزی رسول خدا (صل الله علیه و آله) نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 19:28 توسط شیخ صنعان
|
|
||
|
|
|
|
|
از آن هنگام،که آدم بر زمین آمد و سر بر خاک غم آورد و از درد فراق جنّت و فردوس بس نالید و اشک افشاند؛ من هم ذرّه ای بودم که از فرط فراغت ناله سر دادم. در آن وقتی که قابیل ستمگر، تیغ بر هابیل پاک افکند و او را کشت؛ برای دیدن عدل تو ای عادل شمار لحظه ها آغاز کردم. چون به غرس نخلها پرداخت نوح پاک طینت، چشم من دنبال کشتی نجاتت در افق های نه چندان دور غرق جستجو گردید. در آن وقتی که ابراهیم تبر را با تمام قدرتش بر هر نشان شرک می کوبید؛ با هر ضربه اش از یک قفس آزاد گشتم، بال گستردم، چشیدم طعم آزادی. همان جا از دل و جان آرزو کردم که از زندان غیبت زودتر آزاد گردی. در همان وقتی که عیسی مرده ای را زندگی بخشید، دلم پرواز کرد و رفت تا آنجا که دیدم؛ تو چگونه مردگان را زنده می سازی. چون که موسی در مصاف ساحران افکند چوب دستیاش را؛ در افق دیدم که شمشیرت چه سان برچید ملک ظالمین را. محمّد خاتم پیغمبران وقتی که قرآن را تلاوت کرد “نرید اَنَّ مُنَّ” را نوید دولتت دیدم. صدای ناله ی زهرای اطهر چون فضای مهبط وحی خدا پر کرد و دست حیدر کرّار برای حفظ دین، تسلیم بند دشمنان گردید به گوش دل شنیدم، دست های انتقامت اذن پیدا کرد تا دادش از آن بیدادگرها در ظهور خویش بستانی. علی مرتضی “فزت و رب الکعبه” را چون گفت تیغ ذوالفقارش برق خود بلعید؛ در نیام خویشتن خوابید تا چون قبضه اش گیری شَرر بارد به جان دشمنان حق. چون سبط اکبر مجتبّی نوشید آب کوزه مسموم را؛ از عمق آب کوزه ها من خود شنیدم این ندا: مهدی بیا! مهدی بیا! تیغی که در دست ستم، می ریخت ثارالله را؛ فریاد می کرد: ای خدا کی منتقم خواهد رسید؟ کی ظلم گردد ناپدید؟ کشتند دیوان خسروان. ظلمت سرا شد این جهان. امان از آن کسانی که گل نرگس نمی خواهند. گل نرگس لطافت دارد و پاکی؛ ولی آنها به دست و پای او زنجیر می بندند و مدّت های طولانی به زندانش می اندازند. گهی بر خوشه انگور، زهر مرگ می ریزند؛ نمی دانند که آن انگور هم، محو تماشای نگاه گرم نرگس هاست. و اکنون هم، و اکنون هم، برای من، برای ما، فقط یک شاخه نرگس به جا مانده و بویش از وَرای سالها و قرن های دور مشام جانمان را محو خود کرده است و او مهدی است. نگاهم را، به قلب آسمان زرد افکندم. دلم بی تاب و چشمان شبم بی خواب. گل نرگس نمی بینم و گلدان های خالی را درون خانه می چینم. ندارد بی گل نرگس صفا گلدان؛ ولی دارد نشان از دوری و حرمان. دل ما از همان آغاز خلقت، منتظر بوده است. نمی دانیم آیا باغبانِ دل، دل ما را پر از آلاله خواهد کرد؟ نمی دانیم آیا تا زمان بازگشتش، شمع های جان ما پُر تاب خواهد سوخت؟ ولی هر سال قلب ما به وقت نیمه شعبان تپش های دگر دارد و با امید، نگاهش را به سمت درب خانه می نشاند و در تک ضربه هایش ناله امید می جوشد. اگر چه سینه ها لبریز فریاد است و روح و جان ما، آلوده از ظلم است و بیداد؛ ولی دست دعامان رو به سمت آسمان رفته و روز جمعه دلهامان به سمت کعبه می چرخد؛ به این امید که قبل از رفتن خورشید از دروازه های شب، طلوع دیگری جان جهان را آذرین سازد. خداوندا! ببین دستان ما خالی است. ببین دل های ما در انتظار عشق می سوزد. تو را سوگند! بر یکتا گل نرگس، همین امسال را پایان وقت انتظار ما مقدّر کن. جهان را عطر آگین، با دم خورشید خاور کن. خداوندا! اگر خواهی که روح ما از این اجساد بستانی؛ تو را سوگند، بر مردی، که میدانی ظهورش آرزوی آخرین ماست؛ به وقت مرگ او را بر سر بالین ما بفرست. به نزد قلب های ساکت و غمگین ما بفرست. اجازَت ده که ما دستش به جان گیریم و بر این سینه بیمار بگذاریم و دست دیگرش را روی چشم خسته و تب دار بگذاریم. با او از تمام لحظه های منتظر بودن، سخن گوییم. ز رنج ظلم های رفته بر این جان و تن گوییم و گرد کفش هایش را به اشک چشم برگیریم. نگاه واپسین را بر رخ ماهش بیندازیم؛ سپس عزم سفر گیریم. بیا مهدی! بیا مهدی! که درد انتظار تو، فروغ دیده ها را کشت و آتش در درون سینه ها افروخت؛ از آن آتش، پر پروانه دل سوخت؛ سپس در اشک شمع عمر مدفون شد. بیا مهدی! بیا مهدی! که تا پروانه جان گیرد؛ دو بال پر توان گیرد؛ کند پرواز را آغاز شود؛ محو نیاز و راز. [بیا مهدی! که دلهامان دگر تاب و تحمّل را ز کف داده است [بیا، جان را فدا کردن برای یک نگاه تو، برای شیعیان راستین منتظَر، ساده است...] |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 18:6 توسط شیخ صنعان
|
|
||
|
|
|
|
نه! وصل ممکن نیست... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 12:30 توسط شیخ صنعان
|
|
||
|
|
|
|
|
باچتر آبیت به خیابان که آمدی نم نم بیا به سمت قراری که درمن است امروز روز خوب من و روز خوب توست فواره های یخ زده یکباره واشدند شب مانده بود و هیبتی از ناگهان تو زیبایی رها شده در شعر های من ! ...پیش از شما خلاصه بگویم ـ ادامه ام ...گنجشک ها ورود تو را جار می زنند
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 22:51 توسط شیخ صنعان
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام خدا خدا میدونم اونقدر گناهکارم که اگه .... هیچ کسی .... ولی بهت گفتم که به رحمت و محبتت رزق و روزیم رو به زیباترین نحو مادی و معنوی بهم عطا کن... من توبه کردم از آنچه ذهنم را به بازی گرفته بود و گفتم یا مبدل السیئات بالحسنات ... خدا بیش از پیش نیاز مبرم خویش را به تو حس میکنم هر که را در ذهن برای آرامش افکارم در نظر میگیرم تا در این راه از او یاری جویم دچار عیب و نقص می یابم جز تو . لااقل اگه اشتباه میکنم بهم بفهمون که اشتباهه. خدا تو میدونی که کسی رو ندارم و تنها داراییم تویی پس هر آنچه که درست است و نظر تو نیز هست بر دل بی قرارم جاری ساز تا بتوانم به نحو احسن از چیزهایی که قرار است بدست بیاورم لذت ببرم و شکرگذار تو باشم ... . خدا خداا خدااا چطور صدات کنم بگو چطور درکت کنم خدا جوابم رو بده خدا به تنها معبود زندگیم قسم ، خسته ام از همه خسته ام از این زندگی ... . خدا مگه با هم قرار نگذاشتیم ، مگه نگفتی باهام حرف بزن ، خدا اگه تو هم جوابمو ندی دیگه سفره گداییمو کجا پهن کنم ، خدا بگو به کی بگم به کی ؟ به کی بگم... یا صاحب الزمان آقا مولا یا فاطمة الزهرا یا امام حسین یا شهدا شهید ... د....... نکنه شمام منو یادتون رفته جواب بدین نگین دعام نکردین ، شایدم اسمم از بی لیاقتی توی لیست نرفته ، دا.... اگه منو یادتون رفته باشه دیگه آخر رفاقته... همتم اگه صدامو نشنیدی پس چرا صدای اش... در آوردی ولی بازم مردی ، ای قشنگ ترین حس زندگیم ، هیچ وقت فراموش نخواهم کرد اون لحظه رو... گفتم یقین حتما در دوستی باز کردی!!!!!!!!!!!!!!!!!!! پس رسم خواهری و برادری چی شد؟ هان ؟ چی شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ باشه فقط بدونید دلمو شکستید!( چون بهتون گفتم من تنها...............................)
. . . کاش میشد روزی نقطه چین های این وبلاگ و با ... خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا تنهام باورم کن ولی بدون هنوز بنده توام (بنده) و جز رضایتت و دیدار رویت هیچ چیز نمی خواهم |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390ساعت 20:6 توسط شیخ صنعان
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 12:5 توسط شیخ صنعان
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی میان عقل و هوس جنگ می شود قلبم به چشم بر هم زدنی سنگ می شود آقا ببخش بسکه سرم گرم زندگیست کمتر دلم برای شما تنگ می شود
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 11:51 توسط شیخ صنعان
|
|
||
|
|
|
|
|
آقا سلام
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 11:50 توسط شیخ صنعان
|
|
||
|
|
|
|
|
شاعر از کوچه مهتاب گذشت، ليک شعری نسرود، نه که معشوق نداشت، نه که سر گشته نبود، سالها بود دگر کوچه مهتاب خيابان شده بود...
حس قشنگی دارم فکر میکنم فقط منم و خدا وداداشی ها و .... و.... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 11:48 توسط شیخ صنعان
|
|
||
|
|
|
|
|
*خدا کند با دیدن عکس شهدا،عکس شهدا عمل نکنیم*
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 11:47 توسط شیخ صنعان
|
|
||
|
|
|
|
|
چقدر سخته بدونی از طرف خدا داری امتحان میشی ولی
ندونی چکار کنی که از امتحان سربلند بیرون بیای؟؟؟؟؟؟؟؟ کاش میدونستی چقدر برام مهمی ولی نمی تونم ابراز کنم کاش میدونستی تو هم ................
میشه کمکم کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 20:54 توسط شیخ صنعان
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز صبح که از خواب بيدار شدي،نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 23:47 توسط شیخ صنعان
|
|
||
|
|
|
|
|
. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پنجم آذر 1389ساعت 23:0 توسط شیخ صنعان
|
|
||
|
|
|
|
|
قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند ” چه کس مرده است؟ ” چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است . قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام . یکی ذوق می کند که ترا بر روی برنج نوشته،یکی ذوق میکند که ترا فرش کرده ،یکی ذوق می کند که ترابا طلا نوشته ، یکی به خود می بالد که ترا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و … آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟ قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که تو را می خوانند و ترا می شنوند ، آن چنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند .. اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند ” احسنت …! ” گویی مسابقه نفس است … قرآن ! من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه ، خواندن تو آز آخر به اول ،یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان که ترا حفظ کرده اند ، حفظ کنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند . خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 11:44 توسط شیخ صنعان
|
|
||